![]() |
![]() |
|
|
بسم رب المهــــــــــــــــــــدی
من دارم میبینم صحنه رو ، میبینم تجهیز رو. کجا هستند اون کسانی که ، اون شخصیت های بزرگی که پیمان جانبازی بستند ؟ يَا رَبَّ فَاطِمَةَ. بِحَقِّ فَاطِمَةَ.اِشْفِ صَدْرَ فَاطِمَةَ. بِظُهُوْرِ الْحُجَّةِ (عج) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/19ساعت 15:36 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الحیدر
دلا باید که هردم یا علی گفت
در فصل خطر امیر را گم نکنیم آن وسعت بی نظیر را گم نکنیم تنها ره جنت ز علـــــــــــــــــی (ع) می گذرد ای همسفران غدیر را گم نکنیم
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم اجمعین
یا علی
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/09/10ساعت 20:31 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
در راه رسیدن به تو گیرم که بمیرم اصلا به تو افتاد مسیرم که بمیرم یک قطره ی آبم که در اندیشه ی دریا افتادم و باید بپذیرم که بمیرم یا چشم بپوش از من و از خویش برانم یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم این کوزه ترک خورد!چه جای نگرانی ست من ساخته از خاک کویرم که بمیرم خاموش مکن آتش افروخته ام را بگذار بمیرم که بمیرم که بمیرم
يَا رَبَّ فَاطِمَةَ. بِحَقِّ فَاطِمَةَ.اِشْفِ صَدْرَ فَاطِمَةَ. بِظُهُوْرِ الْحُجَّةِ (عج)
روز عرفه در کنار شهدا دعاگویتان هستم.در لحظه سبز عاشقیتان با رب الارباب عشق این حقیر را به یاد داشته باشید که سخت محتاج محتاجم.همه شما عزیزان را به مهر خداوند عالم می سپارم.در پناه حضرت حق و زیر سایه امام عصر روحی فداه موفق و سربلند باشید. التماس دعا .یا علی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/02ساعت 16:14 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الفاطمه لباس یاس بر تن کرده زهرا(س) کنار او بنشسته مولا محمد خطبه خواند و زهرا بلی گفت غلط گفتم بلی نه یا علی گفت
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم اجمعین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:53 توسط حریم دل |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم عزيز من هم رفت
وقتي مي خوان از مادر بزرگها حرف بزنند ،از موي سپيد ِ ابريشم گونه اونا ، از عينك و عصاي دستشون مي گن.از اينكه هميشه براي نوه ها يه مشت نقل و نخودچي كشمش گوشه چارقدشون گره زدن... و شبهاي يلدا كه مي شه همه فاميل دور هم جمع ميشن تا به قصة شاه پريون مادر بزرگا گوش بِدن .قصه اونا هميشه با يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود ....شروع ميشه و آخرش هم با خوبي و شادي تموم .... حالا من مي خوام داستاني بگم از يه مادر بزرگ كه بهش مي گفتيم " عزيز ". يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود غير از خدا هيچكس نبود توي يه شهرديگه ، زير آسمون كبود ،مادر بزرگ من بود. نمي گم كه كي بود يا كه چي بود ،فقط مي گم كه خيلي خوب بود،خيلي خوب. اما يه روزي توي سكوت ، تو تنهايي، وقتي همه ، تو كوچه هاي زندگي ،سردرگم بودن تا پيدا كنند راهي، مادربزرگ خوب من اسير ديو شد. ديو سياه بيماري ، اونو اسير تخت كرد. آنوقت همه پرسيدن " پس كو مادر!!! " خلاصه ... قلب شكسته ام، ميگه براتون از غم ، از روزايي كه بود ، عزيز من آروم ، نه حرفي ، نه تكوني ، فقط گاهي... پلكي ،شايد هم ، آهي... آخه عزيز صبور بود،هم تو زندگي هم تو بيماري ، راستي چرا قديميا اينقدر صبورو آرومن؟! بگذريم،كجا بودم!...آهان ، داشتم مي گفتم براتون از صبر و درد ِعزيز. همه مي گفتن خوب ميشه ، آخه زن خوبي بوده ، كمك بوده برا همه ، سنگ صبور محله مونه . گفتند و دل خوش كردن تا كه بلند شه از جا ، مادر بزرگ خوب ما. اما غافل از اينكه توي اين همه سال ، ديو پليد بيماري ،يواشكي ، سنگ ميزنه به شيشه عمرِ عزيز.اما همه تو خواب بودن .تو خواب كه نه تو رويا،رويا كه بعد سالها ، خوب ميشه مادر ما. آخ كه چقدر سخته برات ،وقتي ميفهمي كه اي داد ، تو خواب بودي تو رويا ،اينهمه مدت تو خيال!!! شيشه ميگفت بجنبيد وقت ِ عزيز تمومه . چرا هيچكس نفهميد... شيشه ترك خورد وريخت... تازه اونوقت فهميدن... اي بابا، عزيز رفت از دست ما ...
الان یسالی هستش که عزیز قصه ما، مهمون خاک سرده ...یسال بی عزیز چه سخته....تازه این، یسال بود ...مونده هنوز یه عمری... تو نبود عزیز و...وای خدا جون چه درده...چه سخته...فقط میگم خدا خدا خدا جون ... قصه ما تموم شد ،وقتي عزيز من رفت... ديگه كسي نيست كه بگه: بالا رفتيم ماست بود پايين اومديم دوغ بود... فقط ميشه گفت: قصه زندگي همين بود...
التماس دعا اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم اجمعین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/08/20ساعت 16:14 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین الهى ! از من آهى و از تو نگاهى . الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم . الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود. الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم . الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟ الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت . الهى !دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را. الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده . الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده . الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است . الهى !مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى . الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار. الهى !خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است . الهى !آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن
یابن الحسن چقدر دلتنگت هستم اقا اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شيعتهم و اهلک اعدائهم اجمعين |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/08/14ساعت 16:11 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی.....که جز ولای توام نیست هیچ دست آویز
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/04ساعت 17:20 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین میلاد دخت امامت، اخت ولایت حضرت فاطمه معصومه(س)بر شما مبارک...همچنین عروج عاشقانه سردار عشق،بزرگ مردی که ثابت کرد هنوز راه شهادت باز است،بر قلبهای عاشق و منتظرتان تسلیت و تهنیت باد.
پای تا سر چو عمه اش زینب دخت زهرا نماست معصومه می خواهم برایتان از سفر عشقی بگویم که هنوز مبهوت شب اولش در واژه پایانش گیر کرده ام...باز رب الارباب عشق توفیق دیگری،بیش از لیاقتمان،نصیبمان کرد...به فدای بزرگی و کرامتش که دل، آهسته و شرمگین با سری به زیر تنها ،تمنای کوچک کرد ...بی امید به شنیده شدن.چرا که دل، آلوده بود و سنگینی گناه مانع عروج دعا...و او چه کرد! او خدای خوبی و بزرگی، او فرود امد و شنید...نه تنها شنید ...بلکه سنگ تمام گذاشت...و این فرزند نا خلف آدم را بیش از پیش شرمنده مهربانی و لطفش کرد...جانم در گرو عشق چنین خدایی ست....چه کردیم و چه دیدیمش بماند ...اما حیفم امد شما را در شب اولش سهیم نکم...شبی چنان مبارک که هنوز از یاد اوری ان بر خود می لرزم...راه افتادن و سیر رسیدنمان بماند....اولین گام ها را بر روی خاک پاک پایتخت جنگ در غرب،همان کرمانشاه عزیز ،که رهبر علمدارمان باخترانش نامید را می گویم،اری همانجا بال فرو اوردیم و منزل گزیدیم ،بر در منزل شهید حشمت الله امینی...خانه ای محقر اما به وسعت تمام دنیا،صمیمی به بزرگی دل دریاییش ...مادر شهید به استقبال مان اماده بود...خاک عالم بر سر من...مادر شهید به پیشوازم اید و من هنوز بر پا ایستاده باشم...بوسیدیم و بوییدیم پیشانی و دست او را ...و جای گرفتیم در محفل انس آنها...خواهران شهید،عروس خانواده و نوه ها چنان به گرد ما می گشتند که گویی ما مراد بودیم انها مرید و باز من دست حسرت را بر پیشانی غیرت کوبیدم که هنوز اندر خم همان کوچه سرگردانی اسیری..،تو کجا و اینها کجا...نمی دانم، نمی خواستم حتی لحظه ای از سفرم را برای کسی بگویم این سفر را برای خود می خواستم و تنها برای خود...اما شاید حشمت الله این را نمی خواست...هر چه باشد قلم ،قلم اوست و من تنها چوبکی در دست او...
شهیدحشمت الله امینی پذیرایی کردند و کسی دست رد نمی زد که تبرکی بود از خانه ای از بهشت...و بعد برادر جانبازی ،گوهر اشعار عشقش را بر دامان پر مهر مادر ریخت ...و حال این مسلم ،برادر کوچکتر حشمت الله بود که برخاست تا بگوید شرح واقعه را ...تا من و ما بشنویم اصل کلام را از راوی صادق...هم او که زیست و جنگید در کنار حشمت الله... و اما حشمت الله....نامش را حشمت الله نهادند اما کسی در آن روز حتی تصور نمی کرد حشمت و جلال ، شکوه و عظمت ،بزرگي روح و سلحشوري،و يکه تازي او را...در عرصه جامعه و خانواده:نوجوانی متین و متواضع....دلبسته اسلام و احکام اللهی...بیزار از رژیم طاغوت و شیفته حضرت خمینی (ره)...فعال در تظاهرات و نشر سخنان امام(ره)...دانش آموزی ممتاز،مومن و مخلص...حضور فعالانه در نماز های جمعه و جماعات...دانشجوی ممتاز رشته شیمی...اما رها کرد دانشگاه علم را تا در دانشگاه عشق فارغ التحصیل شود....چرا که برای او دفاع مقدس با فرماندهي حضرت امام خميني (ره) در اولويت قرار داشت... در عرصه دفاع:فرماندهی لایق ... همراه دیگر رزمندگان خالق حماسه های شگرف...عارفی یک شبه....رها شده از دنیا و فنا فی الله...دنیا برایش پل گذری بیش نبود...دعای توسل ، کمیل ، عاشورا و مناجات های رجب المرجب ،نجواهای شبانه اش...اما شیفتگی اش با دعای عهد بود...محال بود ترک شود... زمزمه همیشگی لبهایش دعای عهد بود...علاقه عجیبی به ائمه علیهم السلام به خصوص به حضرت علی بن موسی الرضا(ع)...تا جایی که در هر مرخصی پیش امده به زیارت حضرت می رفت... ارادتش بر حضرت زهرا(س) را با 13 سال گمنامیش بر رخ تاریخ کشید.عاشق امام رحمه الله علیه بود و مطیع ولایت...چند باری هم توفیق زیارت امام (ره) را داشت... دائم الوضو و دائم الذکر... با وقار و با متانت... کم مي خنديد... شوخي مي کرد اما در زمانش...متنفر و بیزار از غیبت...جلوی او غیبت محال بود....مانوس با قرآن...و همدمش مفاتیح کوچکش....
روایت منش او در عملیات ها ... نحوه شهادتش از زبان هم رزمانی چون ی.باباخانی: "در عمليات هاي بدر،نصر،فتح،قادر،ظفر،شلمچه ، عاشورا،والفجرها ،کربلاها و.... ،در ارتفاعات سر به فلک کشيده غرب و رمل هاي سوزان جنوب و آبهاي نيلگون دزفول،کارون،کرخه،اروند،سيروان،شط العرب،خليج فارس و هورهاي جزيره مجنون ،جزيره مينو،ام القصر ،ام الرصاص ،ام الطويل ،بصره،فاو و..... شرکت موثر داشت. در والفجر 9 مجروح شد ولي همچنان به رزم بي نظير خود ادامه داد.وقتي در شلمچه او را در هاله اي از نور کنار خاکريز به دعا و ناله و زاري ديديم ،لحظات گريه هاي عاشقانه اش ما را به تضرع وا داشت .در عمليات کربلاي 5 با اينکه خواهرزاده اش (شهيد بلال "علي اشرف" سليماني ) در فاصله يکي دو قدمي او، جلوي چشمش مورد اصابت گلوله مستقيم دشمن قرار گرفت و به شهادت رسيد ،ثابت قدم و استوار به رزم خود ادامه داد . وقتي در کربلاي 5 در نهر جاسم ،آتش پاتک دشمن ،رزمندگان تيپ نبي اکرم (ص) و لشگر نصر خراسان را زمين گير کرده بود ،شهيد اميني ،تنهايي از کانال و خاکريز خارج شد و شجاعانه و ماهرانه به دل دشمن زد و فرمانده عالي نيروهاي بعثي را شناسايي نمود و او را به هلاکت رساند که اين حرکت دليرانه آقا حشمت باعث شد که آرايش نيروهاي دشمن به هم بريزد و با دادن تلفات زيادي ،عقب نشيني کند و باعث پيشروي رزمندگان اسلام گرديد ،که اين خاطره و خاطره هاي ديگر شهيد حشمت تا ابد بر پيشاني شلمچه خواهد درخشيد ! هرگاه در کارون و دزفول و مجنون و سردشت و... بر مي خواستيم و بستر خالي او را مشاهده مي کرديم ، مي ديديم کناري ايستاده بود و در پناه تاريکي و سکوت آن ارام نماز مي خواند و نيايش مي کرد و در سجده هاي طولاني اش حلاوت مناجات را مي چشيد .مي فهميديم که او رفتني است و به اين دنيا تعلق ندارد ...... وقتي در غروب جمعه متصل به شب عمليات نصر 7 ، در ابهاي سرد رودخانه سردشت غسل شهادت انجام داد ، بر ما ثابت شد که او مهاجر است و جاي او در اين دنيا نيست .... و بالاخره چهاردهم مرداد ماه 1366 مصادف با عيد قربان خبري همچون بمب در ميان رزمندگان و اشنايان پيچيد .....و همه گيج و حيران و متحير منتظر صحت و سقم اين خبر بودند ....فرمانده شجاع ،سلحشور و خستگي ناپذير سرنوشت نامعلومي پيدا کرده و جاويد الاثر شده است !! او روز قبل از عمليات نصر 7 هنگامي که خبر مي رسد گردان حمزه سيد الشهدا شب اول وارد عمل نمي شود ،نگران و بي قرار خود را به گردان هاي خط شکن مي رساند ....و با گردان خيبر از تيپ نبي اکرم (ص) وارد عمليات مي شود و مثل عمليات هاي قبلي جلوتر از همه و با بچه هاي اطلاعات عمليات حرکت مي کند و ضمن درگيري تن به تن با نيروهاي بعثي موفق مي شود با نارنجک ،سنگر تيربار دوشکاي دشمن را منهدم کند ....که در ادامه نبرد تن به تن بعضي ها مي گفتند که او را ديديم که مجروح شده بود و داشت پيشروي مي کرد و بعضي ها مي گفتند که خيلي جلوتر از بقيه مجروح و شهيد شده و خيلي ها مي گفتند که مجروح شده و ..... ولي هيچ چيز مشخص نبود ، نه شهادت ،نه اسارت ،فقط همين را گفتند که جاويد الاثر شده است ..."
و او مفقودالاثر شد همچنان که ارزوی خود او بود در روز عید قربان...به مدت 13 سال...اما سرانجام هجر یوسف به وصال محقق شد... راوی مسلم امینی برادر شهید: "مادر باور نمی کرد شهید شده باشد...گمان می برد که اسیر است...تا اینکه خواب او را دید.شهید حشمت الله به مادر گفت می خوام برم زیارت اقایم مشهد میای؟!! و...تا کاروان آمد اسلام شهر...پیکرش را از شلمچه اوردند.در همان تشییع حرم تا حرم...یادتان که هست...پیکر را تا حرم امام تشییع کردند در کاروان میثاق با ولایت در حرم امام (ره)...و به ميثاق فرزند خميني کبير (ره) و رهبر و مولايمان حضرت آقا... و بعد او را به اشتباه فرستادند مشهد... شیفته امام بود و حضرت رضا(ع)...حتی بعد از شهادت هم وفادار به عشقش بود...رفت مشهد و او را طواف دور ضریح دادند... بعد فهمیدند این شهید کرمانشاه است...پس باز پس فرستادن او را، به سمتِ سر پل ذهاب...و در جوار جناب احمد بن اسحاق(۱) ،درب شرقی حرم به خاک سپرده شد..."
حرم مطهر جناب احمد بن اسحاق
اما انچه در این میان برایم تکان دهنده بود وفای امام زمان روحی فداها بود به عهدش...مگر نمی گویند 40 صباح دعای عهد بخوانی حضرت ارواحناه فداه به دیدنت می آید...براستی که آمد...اقا مسلم تعریف کرد و من مبهوت شنیدن آن بر خود می لرزیدم....امام جمعه سرپل ذهاب،حاج اقا حسین زاده،خواب میبیند که حضرت بقیه الله ارواحناه فداه کنار مرقد احمد بن اسحاق در حال اب و جاروی مزاری ست...حضرت مقام معظم رهبری جلو می روند و می خواهند که جارو را از دست آقا بگیرند:" آقا جان شما چرا!بگذارید من جارو می زنم....شما چرا؟!! " حضرت بقیه الله ارواحناه فداه می گویند:" نه، این یکی را خودم جارو می زنم،امشب مهمان عزیزی دارم."....
مزار زیبای شهید حشمت الله امینی و یک هفته بعد پیکر شهید حشمت الله امینی را می اوردند و دقیقا همانجا به خاک مسپارند...وتا به آن هنگام که حاج اقا حسین زاده سکوت کرده بود فریادی بر می اورد و با گریه و ندبه خواب را تعریف میکند... جانم به این دلبر و دلداده... از حال و هوای انجا و چه گذشت بر ما بگذریم...تا قصد رفتن و بال گشودن کردیم... مادر برایمان و در حقمان دعا کرد و ما با گل واژه اللهی و ربی امین دعای خود را بدرقه راه آسمان کردیم و گل صلواتی را نثار روح پاکش... راهی شدیم تا جایی را که حضرت بقیه الله ارواحناه فداه،خود برگزیده بود را زیارت کنیم زیارت مکان عاشقیِ عاشق و معشوق،دل و دلداده ،مراد و مرید... و این هم سهم زیارت شما... دیگر سکوت تنها واژه ای ست که می نگارم....می نگارم سکوت را ... تنها سکوت....و سکوت.... زیارتتان قبول...
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم
۱)احمد بن اسحاق:یاری که محضر چهار امام معصوم علیهم السلام را درک کرد و وکیل خاص امام حسن عسگری(ع)بوده و نیز به زیارت امام زمان علیه السلام هم نایل شده است. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/07/28ساعت 21:13 توسط حریم دل |
|
|
بسم الرب الشهدا و الصدیقین هفتاد و دو شب مانده کمر خم بشود هفتاد و دو عاشق ز زمین کم بشود هفتاد و دو میدان بلا در راه است هفتاد دو شب مانده تا محرم بشود
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم اجمعین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/07/15ساعت 18:39 توسط حریم دل |
|
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین من ماندم و گوشه ی دلی تنگ با دفتر خاطراتی از جنگ ای جنگ!چه شد که قهر کردی؟ در کام امام زهــر کردی؟
ای مرز میان مرد و نامرد گر مرد رهـــی دوباره برگرد آنان که به غرب می شتابند خائن به امـــــام و انقلابند ای آن که به غرب می گریزی؟ با غرب چگونه می ستیزی؟ ای بی خیر از سیاست و دین بس کن سر جای خویش بنشین ای تیروکمان به دست گرفته مــــــــولای مرا هدف گرفته ای خون به دل امـــــــــــام کرده در نفی ولــــــــــی قیام کرده
ای عمر گران به باد داده دل در کف قوم عاد داده آیا خبر از معــــــــــــــــاد داری؟.....
شاعر بسیجی و ابوذر علی زمانمان استاد محمدرضا آقاسی(ره)
اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجل فرجهم و احشرنا معهم و جعلنا من شیعتهم و اهلک اعدائهم اجمعین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/07/09ساعت 3:35 توسط حریم دل |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اي يار تنهايم ببين
من از همـــــــه تنـهاترم تنها تويي در گوشه تنهاييـــــم |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |
|
RSS
|